کفش کودک دریا برد کودک روی ساحل نوشت : دریای دزد ....آن طرفتر مردی که صید خوبی داشت روی ماسه ها نوشت : دریای سخاوتمند ...
موجی آمد و نوشته ها را پاک کرد ...دریا آرام گفت : از قضاوت نهراس اگر میخواهی دریا باشی...
می توان بر زندگی لبخند زد
بر تمنای دل خود بند زد
می توان شاخ گلی در دست داشت
یا که در باغ دلت آلاله کاشت
می توان پژواک یا فریاد کرد
یا دل غمدیده ای را شاد کرد
می توان از حسن سر وناز گفت
از درون و درد پنهانی سرود
زندگی را عشق زیبا می کند
آرزوهای تو معنا می کند
می توان مجنون کوه و دشت شد
یا گل بستان هر گلگشت شد
ترسم که اشک راز درون بر ملا کند
اسرار بسته ی دل سر گشته وا کند
این راز دل نهفته ،شود آشکار و عشق
شوری دوباره در دل و جانم به پا کند
ترسم به یک کرشمه شوم نخ نمای عشق
خلق زمانه با غم ، ما را آشنا کند .
عارفی پرسید: دوست را چون دوستش داری نیازش داری؟ یا که چون نیازش داری دوستش داری؟ گفتم : چون دارمش بی نیازم.
آری از پشت کوه آمده ام ...چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت ،حرام خورد ؟ برای عشق خیانت کرد ،برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد...وقتی با تمام سادگی دلیلش را می پرسم می گویند از پشت کوه آمده! ترجیح می دهم به پشت کوه بر گردم ،تنها دغه دغه ام بر گرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد ،تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ !
گفتم دوست دارم . گفتی منم
گفتم عاشقتم گفتی منم
گفتم تا ابد رهات نمی کنم گفتی منم
گفتم وقتی حس می کنم ندارمت دیونه میشم خندیدی
گفتم تا ابد بهت خیانت نمی کنم پاشم واسادم خیانت نکردم ولی تو بهم هیچی
نگفتی نگفتی که دنبال بهونه ای که بری
نگفتی که دوست داشتنت تظاهر بود
نگفتی که همه رو میخواستی به غیر من
نگفتی خودت طناب دارمو به گردنم میندازی تا بمیرم
. ممنون که طناب دار رو انداختی به گردنم
ممنون که نذاشتی توو این دنیای پوچ جون بکنم . ممنون که منو به این باور رسوندی که همتون دروغ هستید همتون تظاهر به دوست داشتن ادما دارید حتی اون خداتون حتی خداتون ؟
اخرین نوشته من اخرین دم و باز دم زندگی من امشب هستش .
دیگه فردایی برا جبران نیست . دیگ.... نیست که برات نوشته بزاره
مرگ بر این زندگی . مرگ بر هرچی عشقه . مرگ بر هر چی دل پاکه
مرگ مرگ مرگ
تمام .
...........................................................
دیروز محبت را به حراج گذاشتند؟
اما من زاده امروز بودم............
خدایا جهنمت فرداست؟
پس چرا امروز میسوزم......................
سردش بود دلم را برایش
سوزاندم
تا گرم شود تا حس سردی نکند
گرم که شد با خاکستر قلب
سوخته ام روی
دیوار قلبم نوشت خداحافظ....
سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم