دانش

 بهترین بخشش آن است که منتظر تشکر نباشی ، بهترین عادت آن است که همیشه در سلام پیش دستی کنی . بهترین خصلت آن است که هیچ کس را نرنجانی . بهترین خداحافظی آن است که حتما سلامی در پی داشته باشی. بهترین قدردانی آن است که در عمل باشد نه بر زبان . بهترین هدیه آن است که بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود ، بهترین حادثه آن است که زندگی تو را متحول کند ، بهترین منظره آن است که صورتی را با اشک شوق ببینی ، بهترین انسان آن است که به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آن چه برای او.پیش آمده یا پیش خواهد آمد به صلاح خود اوست و این را فقط خدا می داند و بس ....

 زندگی معلم بزرگی است... :

 

زندگی می آموزد که شتاب نکنى.

 

زندگی می آموزد چیزهایی که می خواهی به آنها برسی وقتی

دریافتشان می کنی می بینی آنقدر هم که فکر می کرده ای مهم نبوده

شاید هم اصلا مهم نبوده شاید موجب اندوهت نیز شده است.

 

زندگی می آموزد از دست دادن آنقدر هم که فکر می کنی سخت نیست.

 

زندگی می آموزد همه لحظات تبدیل به خاطراتی شیرین می شوند

 بعدا که می گذری و تو در آن لحظه

بی تابی می کردی و این را نمی دانستی.

 

زندگی می آموزد آنها که از تلخی ها می گریزند شیرینی ها را نخواهند

چشید و آنها که از سختی ها می ترسند به آسودگی نخواهند رسید.

 

زندگی می آموزد گذشت و مهربانی شیرین است.

 

زندگی می آموزد آنکه کام دیگران را تلخ می کند غیر ممکن است

کام خودش شیرین باشد

 

زندگی می آموزد سادگی زیباتر است.

 

زندگی می آموزد بار بر دوش دیگران نهادن، شانه های خودت را

 سنگین می کند و بار از دوش دیگران برداشتن،

 خودت را سبکبار می کند.

 

 

می بینی زندگی چه پیداست. ؟؟؟

 

کاش از چشمه زندگی فرار نکنی و لختی کنارش بنشینی.

 

کاش از آنها نباشی که مهمند و به هرکس می رسند می گویند وقت ندارم.

 از آنها نباشی که سلام دیگران را نمی شنود و لبخندشان را نمی بیند.

 جملات زيبايي از پيامبر اكرم (صلي الله )

«خوارترین مردم کسی است که مردم را خوار شمارد.»

«شجاع‏ترین مردم آن کس است که بر هوس خویش تسلط یابد»

«بهترین کسب‏ها آن است که مرد با دست خود کار کند.»

«بهترین اقسام ایمان آن است که بدانی هر جا هستی خدا با تست.»

«لذت حسود از همه کس کمتر است.»

«خدایا مرا به علم توانگر ساز و به حلم زینت بخش و به تقوی عزیز کن و به عافیت زیبایی ده.»

«ناتوان‏ترین مردم کسی است که از دعا ناتوان باشد.»

«پشیمان‏تر از همه مردم در روز قیامت، مردی است که آخرت خود را به دنیای دیگری فروخته است.»

«تواضع مایه بزرگی است، تواضع کنید تا خدا شما را بزرگ کند.»

«صدقه موجب فزونی مال است، صدقه دهید تا خدا مالتان را زیاد کند.»

«صدقه خشم خداوند را فرو می‏نشاند و از مرگ بد جلوگیری می‏کند.»

«خداوند به وسیله نیکی با پدر و مادر عمر انسان را زیاد می‏کند.»

«نخستین چیزی که به حساب آن می‏رسند نماز است.»

«از لجاجت بپرهیز که آغازش جهالت است و انجامش ندامت.»

«از یار بد بپرهیز که ترا به او شناسند.»

«استغفار وسیله محو گناهان است.»

«دروغ روزی را کاهش می‏دهد.»

«با پدران خود نیکی کنید تا فرزندانتان با شما نیکی کنند.»

«پرخوری دل را سخت می‏کند.»

«سحرخیز باشید، زیرا سحرخیزی مایه برکت است.»

«کمال نیکی آن است که در نهان همان کنی که در آشکار انجام می‏دهی.»

«به یکدیگر هدیه بدهید تا رشته محبتتان استوار شود زیرا هدیه موجب افزایش محبت می‏گردد و کینه و کدورت را از میان می‏برد.»

«توبه از گناه این است که دیگر مرتکب آن نشوی.»

«گشاده‏رویی کینه را می‏برد.»

«بهشت با ناملایمات قرین است و جهنم با خواستنی‏ها همراه است.»

«صدقه گناه را از بین می‏برد، چنانکه آب آتش را خاموش می‏کند.»

«حیا ،مایه زینت است.»

«تقوا ،مایه بزرگی است.»

«بهترین برادران شما کسانی هستند که عیوبتان را به شما آشکارا بگویند.»


 

آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را ديد که نزديك در دروازه های جهنم ايستاده بود.

 فرشته ای به او گفت:" يک کار خوب در زندگيت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن  و بگو آن کار خوب چه بوده؟!"

 مرد به ياد آورد که يک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش ديد و برای آنکه آن را زير پا له نکند مسيرش را تغيير داد..

.فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پايين آمد و با خود مرد را به سوی بهشت برد... عده ای از جهنمی ها نيز از فرصت استفاده کرده و از تار بالا آمدند... اما مرد آنها را به پايين هل داد  تا مبادا  تار پاره شود و اين فرصت استثنايی از دست برود. اما در اين لحظه به يکباره تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد.

 

فرشته آهی کشيد و گفت:                                                                                            

 افسوس! تنها به فکر خود بودن ، همان يک کار خوبی را که باعث نجات تو بود، ضايع کرد

حالا بياييد تو همين زمين خودمان ببينيم كه ماها جزو كدام دسته ايم؟

 _آيا جزو كسايي هستيم كه وقتي مي بينيم كه ديگران به كمك نياز دارند  بي تفاوت از كنارشون مي گذريم يا فقط به كشيدن آهي كفايت مي كنيم و مي گوييم كه كاش مي تونستم كمكش كنم و اين طوري وجدان خودمونو راحت مي كنيم ودر عمل كاري نمي كنيم.

_ يا مانند كسايي هستيم كه بي تفاوت نيستند و كاري هر چند كوچك و قدمي هر چند ناچيز براي كمك به فرد ي كه نياز به كمك و يا شايد همدلي داره ،برمي دارند؟

_يا مثل مرد قصه مان فقط وفقط به موقعيت خودمان فكر مي كنيم و ديگران برايمان ارزش ندارند وسعي مي كنيم كه خودمان را در زندگي بالا بكشيم حتي به بهاي زير پا گذاشتن حقوق ديگران؟

 باور کن خیلی حرف است ! وفادار دست هایی باشی که حتی یک بار لمسشان نکرده ای ...

 باران بهانه بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی! کاش نه کوچه انتهایی داشت و نه باران بند می آمد ...

 بعضی اتفاق های خوب ، اونقدر دیر اتفاق می افتن ، که باید رو به آسمان کرد و گفت :وقتش گذشت    ، مال خودت ...!حرف ....! بعضی حرف ها رو، هر چقدر هم بقیه بگن تا خودت تجربه نکنی و به غلط کردن نیفتی باور نمی کنی ...!

 فراموش مکن تا باران نباشد ، رنگین کمان نیست ،تا تلخی نباشد شیرینی نیست و گاهی همین دشواری هاست که از ما انسانی نیرومندتر و شایسته تر می سازد ، خواهی دید ، آری ! خورشید بار دیگر با درخشیدن آغاز می کند .

 هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود ، دری دیگر باز می شود ، ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم

 مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود  ...

مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست

مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت ...

مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟!

مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم !

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش...

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت ...

 

برگ یا سنگ بودن : انتخاب با خود شماست

 

تعداد صفحات : 31