دانش

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

 
هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود .
با خود می گفت : اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود .
 
بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم.
 
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند .
 
پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
 
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد .
 
بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید .
 
به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد .
 
پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟
 
پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم 
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟ "
 
 
 
 

 انسان هایی هستند که دیوار بلندت را می بینند          ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که ،          تو را فرو بریزند ...!          تا تو را انکار کنند ...!          تا از رویت رد شوند ...!          مراقب باش !          دست روزگار هلت میدهد ؛          ولی قرار نیست تو بیفتی ،          اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی ، اوج می گیری ...          به همین سادگی ...          تــعــهــد به سند ازدواج نیست !          تــعــهــد به رینگ انگشت دست چپ نیست !          تــعــهــد یه حسّیه توی قلب آدمها ...          تو خوب باش ، حتی اگر آدم های اطرافت خوب نیستند ،          تو خوب باش ، حتی اگر همه از خوبی هایت سو استفاده کردند ،          تو خوب باش ، حتی اگر جواب خوبی هایت را با بدی دادند ،          تو خوب باش ، همین خوب ها هستند که زمین را برای زندگی زیبا می کنند ...          زندگی رقص واژگان است ؛          یکی به جرم تفاوت ، تنهاست ...          یکی به جرم تنهایی ، متفاوت ...

 جوانی بادوچرخه اش  باپیرزنی برخوردکرد

وبه جای اینکه ازاوعذرخواهی کندوکمکش کندتاازجایش بلندشود،شروع به خندیدن ومسخره کردن اونمود؛
 
سپس راهش راکشیدورفت؛پیرزن صدایش زدوگفت:چیزی از تو افتاده است.
 
جوان به سرعت برگشت وشروع به جستجونمود؛پیرزن به اوگفت:زیادنگرد؛
مروت ومردانگی ات به زمین افتادوهرگزآنرانخواهی یافت؛؛
 
☝ زندگی اگر خالی ازادب واحساس واحترام واخلاق  باشد،هیچ ارزشی ندارد؛

 حرف ... پس از گفتن!

 
او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
 
در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
 
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
 
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
 
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
 
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
 
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
 
اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!
 
او حسابي عصباني شده بود.
 
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
 
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
 
آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
 
در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.
 
- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...
 
    سنگ ... پس از رها کردن!
    حرف ... پس از گفتن!
    موقعيت... پس از پايان يافتن!
    و زمان ... پس از گذشتن

 چرا ما قرآن مي خوانيم 

با اينکه چيزي از آن نمي فهميم
 

 ﺍﯼ ﮐـﺎﺵ . . .

ﻓﺮﺩﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾـﮏ ﺭﻧﮓ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷﺪ . . .
ﻫﻤــﺮﻧﮓ ﺁﺭﺯﻭﻫــﺎﯾﻤﺎﻥ. . .

 ماهيان از تلاطم دريا به خداشكايت كردندو جون دريا آرام شد خود را اسير صياد يافتند...درتلاطمهاي زندكي حكمتي نهفته است !  از خدا بخواهيم دلمان آرام باشد نه اطرافمان .

 برای بعضی دردها

نه می توان گریه کرد
نه می توان فریاد زد
برای بعضی دردها
فقط می توان نگاه کرد و بی صدا شکست

 باخود می اندیشم;

که پشت همه ی تاریکی ها،
شفافیت شیری رنگ حیات است...
این راز را از حفره ی ماه و روزنه های ستارگان دریافته ام!

 ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭبود ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎﺭﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺸﯽ

ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﺮﺩ ﻭﻣﺎﺭ ﺭﺍ
ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ ﻣﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺣﺎﻟﺖ ﺩﻓﺎﻋﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺑﺰﻧﺪ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﻣﯽ
ﮐﻨﯽ ... ؟ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﻧﺠﺎﺗﺖ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﻣﺎﺭﮔﻔﺖ :ﻣﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ >> ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ <<
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﯿﮑﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ ... ﺑﺤﺚ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ ﻭﻣﺎﺭ ﻧﭙﺬﯾﺮﻓﺖ ﺁﺧﺮ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ
ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﯾﺎﺭﯼ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ. ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ.
ﭼﺸﻤﻪ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ : ﺣﺮﻑ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺭﻡ ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ؟ﭼﺸﻤﻪ ﮔﻔﺖ :ﺑﺸﯿﻦ ﻭﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻦ ...
ﺩﯾﺪﻧﺪﮐﻪ ....:
ﺭﻫﮕﺬﺭﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺁﻣﺪ ﻭﺍﺯ ﺁﺏ ﭼﺸﻤﻪ ﺯﻻﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﻭﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ
ﻭﺑﻌﺪ ﺩﻣﺎﻏﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺏ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭﺭﻓﺖ ...
ﭼﺸﻤﻪ ﮔﻔﺖ :ﺩﯾﺪﯼ .. ؟ﺁﺏ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ،ﺗﺸﻨﮕﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﻃﺮﻑ
ﮐﺮﺩ،ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺷﺼﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻣﺎﻍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺶ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ... ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ ...ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ
ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻭ ﻧﯿﺰ ﺣﺮﻑ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﺎﺋﯿﺪ ﮐﺮﺩ. ﻣﺮﺩ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ... ؟ ﻭﺩﺭﺧﺖ ﮔﻔﺖ ﺑﺸﯿﻦ ﻭﺑﺒﯿﻦ ...
ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺯﯾﺮ ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺸﺴﺖ ﺗﺎﺧﺴﺘﮕﯿﺶ
ﺑﻪ ﺩﺭ ﺷﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺖ ﭼﯿﺪ ﻭﺧﻮﺭﺩ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﺑﺮﻭﺩ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﺷﮑﺴﺖ ﻭﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ ....
ﺩﺭﺧﺖ ﮔﻔﺖ : ﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﺪﯼ ... ؟ ﺧﺴﺘﮕﯿﺶ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﺎﯾﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺭ
ﮐﺮﺩ ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ ﻣﻦ ﺧﻮﺭﺩ ﺗﺎ ﻗﻮﺗﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺁﺧﺮ ﭼﺮﺍ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ
ﺷﮑﺴﺖ؟ ﭘﺲ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﻧﯿﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺑﺎﺯﻫﻢ ﻣﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺑﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﻪ
ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ . ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﻣﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺗﺸﯽ
ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﻣﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ ﺑﺮﻭﺩ ﻣﺮﺩ ﺗﻮﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺸﯽ ﺗﺎ
ﻣﻦ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﻢ ...ﻃﺮﻓﯿﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻨﺪ . ﺁﺗﺸﯽ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﻭﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﯿﺶ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﺒﺮﺩ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ؟ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﺸﺪ
ﮐﻪ ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻞ ﺧﻮﺩ
ﺑﺴﻮﺯﺩ ﻭﻣﺮﺩ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭﺍﺯ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭﺭﺍ ﮐﻤﮏ ﻧﻤﻮﺩﻩ
ﻭﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩ ﻭﺭﻓﺖ ...
ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﺗﺶ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩ ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﺍﻣﺪ ﻭﮔﻔﺖ : ﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺷﮑﺎﺭﯼ
ﻧﺪﯾﺪﯼ،ﺧﺮﮔﻮﺷﯽ،ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ،ﭼﯿﺰﯼ ... ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ :ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮ ﺭﻓﺖ ...
ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﺭﻓﺖ ﻭﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﺟﺴﻢ ﻧﯿﻤﻪ ﺟﺎﻥ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮐﻪ
ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ >> ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺪﯼ
ﺳﺖ << ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﻧﺠﺎﺕ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯ
ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ .......
ﺑﻠﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺳﺰﺍﯼ ﻧﯿﮑﯽ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ ...
ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪﯾﺪ
تعداد صفحات : 31