پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود
انسان هایی هستند که دیوار بلندت را می بینند ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که ، تو را فرو بریزند ...! تا تو را انکار کنند ...! تا از رویت رد شوند ...! مراقب باش ! دست روزگار هلت میدهد ؛ ولی قرار نیست تو بیفتی ، اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی ، اوج می گیری ... به همین سادگی ... تــعــهــد به سند ازدواج نیست ! تــعــهــد به رینگ انگشت دست چپ نیست ! تــعــهــد یه حسّیه توی قلب آدمها ... تو خوب باش ، حتی اگر آدم های اطرافت خوب نیستند ، تو خوب باش ، حتی اگر همه از خوبی هایت سو استفاده کردند ، تو خوب باش ، حتی اگر جواب خوبی هایت را با بدی دادند ، تو خوب باش ، همین خوب ها هستند که زمین را برای زندگی زیبا می کنند ... زندگی رقص واژگان است ؛ یکی به جرم تفاوت ، تنهاست ... یکی به جرم تنهایی ، متفاوت ...
جوانی بادوچرخه اش باپیرزنی برخوردکرد
حرف ... پس از گفتن!
چرا ما قرآن مي خوانيم
ﺍﯼ ﮐـﺎﺵ . . .
ماهيان از تلاطم دريا به خداشكايت كردندو جون دريا آرام شد خود را اسير صياد يافتند...درتلاطمهاي زندكي حكمتي نهفته است ! از خدا بخواهيم دلمان آرام باشد نه اطرافمان .
برای بعضی دردها
باخود می اندیشم;
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭبود ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎﺭﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺸﯽ